گفتم بمان...نماندی...

دیر آمدم... خیلی دیر...

اما...

تو زود رفتی..!

گفتم بمان...

نماندی!

خورشید نگاهت را از پهنه یخ زده قلبم دریغ کردی...

و سالهاست...

در حسرت لحظه ای حس کردن گرمای نگاهت چشم به راهم...

چشم به راهم..!

اما دیگر راهی نمانده است..!

برای قلبی یخ زده...

امیدی نمانده است..!

گفتم حرفی بزن...

نزدی!

سالها سکوتت را میشنیدم...

و سخاوت جنگل را احساس میکردم...

اما این روزها...

سکوتت سوز یخ زدن را به یاد می آورد..!

گفتم احساس کن...

نکردی!

دیگر برای روح سنگیم حسی برای ماندن نمانده است..!

اما ماندم...

پشت کوچه بی چراغ اولین دیدار...

پشت اندوه تمام سکوتت...

پشت دیوار خرابه ی قلب یخ زده ام...

ماندم...

ماندم و انتظارت را کشیدم..!

شاید سادگی شعرهایم از همین افکارم سرچشمه گرفته اند...!

شاید انتظار آمدنت انتهای سادگی هایم باشد...

اما...

این سادگی را دوست دارم..!

دوست داشتم تمام سادگی های دنیا سهم من بود..!

سهم من بود تا بیشتر انتظارت را میکشیدم...

گفتم بیا...

نیامدی!

پشت آن کوچه خم شدنم را دیدی..!

شکستنم را دیدی...

 نیامدی!

تمام پیچک های دیوار قلبم...

در اندوه یخ زدنم...

از سوز سرما به خود پیچیدند..!

حتی حرفی نزدی...

میدانستی من از تنهایی و تاریکی میترسم..!

اما تنهایم گذاشتی...

گفتم بمان...

نماندی!

حالا تمام همسایه ها با شنیدن آوازهای من گریه میکنند..!

جغد درخت تنهایی با شنیدن هق هق من از خواب میپرد..!

و پرتو خورشید فرداها...

فرداهایی که دیگر انتظار دیدنشان را ندارم..!

اشکهای تاریکیهایم را نمایان میکند...

گفتم ببین...

ندیدی!

چشمهایت را بستی...

حتی دست تکان دادنم را نظاره گر نبودی...

هنوز هم مانده ام...

پشت همان کوچه اولین دیدار..!

گفتم بمان...

/ 0 نظر / 21 بازدید