کسی باورش نشد اما دلم...

گفتم بمان. نماندی...
نویسنده : ابی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٩
 

نماندی...

 

دیر آمدم... خیلی دیر...

اما...

تو زود رفتی..!

گفتم بمان...

نماندی!

خورشید نگاهت را از پهنه یخ زده قلبم دریغ کردی...

و سالهاست...

در حسرت لحظه ای حس کردن گرمای نگاهت چشم به راهم...

چشم به راهم..!

اما دیگر راهی نمانده است..!

برای قلبی یخ زده...

امیدی نمانده است..!

گفتم حرفی بزن...

نزدی!

سالها سکوتت را میشنیدم...

و سخاوت جنگل را احساس میکردم...

اما این روزها...

سکوتت سوز یخ زدن را به یاد می آورد..!

گفتم احساس کن...

نکردی!

دیگر برای روح سنگیم حسی برای ماندن نمانده است..!

اما ماندم...

پشت کوچه بی چراغ اولین دیدار...

پشت اندوه تمام سکوتت...

پشت دیوار خرابه ی قلب یخ زده ام...

ماندم...

ماندم و انتظارت را کشیدم..!

شاید سادگی شعرهایم از همین افکارم سرچشمه گرفته اند...!

شاید انتظار آمدنت انتهای سادگی هایم باشد...

اما...

این سادگی را دوست دارم..!

دوست داشتم تمام سادگی های دنیا سهم من بود..!

سهم من بود تا بیشتر انتظارت را میکشیدم...

گفتم بیا...

نیامدی!

پشت آن کوچه خم شدنم را دیدی..!

شکستنم را دیدی...

 نیامدی!

تمام پیچک های دیوار قلبم...

در اندوه یخ زدنم...

از سوز سرما به خود پیچیدند..!

حتی حرفی نزدی...

میدانستی من از تنهایی و تاریکی میترسم..!

اما تنهایم گذاشتی...

گفتم بمان...

نماندی!

حالا تمام همسایه ها با شنیدن آوازهای من گریه میکنند..!

جغد درخت تنهایی با شنیدن هق هق من از خواب میپرد..!

و پرتو خورشید فرداها...

فرداهایی که دیگر انتظار دیدنشان را ندارم..!

اشکهای تاریکیهایم را نمایان میکند...

گفتم ببین...

ندیدی!

چشمهایت را بستی...

حتی دست تکان دادنم را نظاره گر نبودی...

هنوز هم مانده ام...

پشت همان کوچه اولین دیدار..!

گفتم بمان...

نماندی!

نماندی و حالا تمام شعرهایم بهانه تورا دارند..!

نماندی و هرکس شعرهایم را میخواند سری تکان میدهد..!

سری تکان میدهد و میگوید...

باز هم ساده گی هایش کاغذ را سیاه کرده اند..!

نماندی و حالا همه به من نگاه میکنند...

نگاه میکنند و زیر لب چیزی میگویند..!

دیگر کوچه بی چراغ هم از من خسته است...

اما...

هنوز مانده ام...

...

کاش قلب یخی ام دیگر فرداهای یخی را نبیند...

                                           ای کاش...

__________________________

ابی_ سلام به همه...

ببخشید دیر به دیر میام بخدا وقت نمیکنم، خیلی دوس دارم هرشب بیام به همه تون سر بزنم، ولی زندگی نمیذاره دیگه!

اگه کامنتارو دیر جواب میدم یا یادم میره معذرت میخوام...مژه


 
comment نظرات ()
 
گفتم بمان...نماندی...
نویسنده : ابی - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٩
 

دیر آمدم... خیلی دیر...

اما...

تو زود رفتی..!

گفتم بمان...

نماندی!

خورشید نگاهت را از پهنه یخ زده قلبم دریغ کردی...

و سالهاست...

در حسرت لحظه ای حس کردن گرمای نگاهت چشم به راهم...

چشم به راهم..!

اما دیگر راهی نمانده است..!

برای قلبی یخ زده...

امیدی نمانده است..!

گفتم حرفی بزن...

نزدی!

سالها سکوتت را میشنیدم...

و سخاوت جنگل را احساس میکردم...

اما این روزها...

سکوتت سوز یخ زدن را به یاد می آورد..!

گفتم احساس کن...

نکردی!

دیگر برای روح سنگیم حسی برای ماندن نمانده است..!

اما ماندم...

پشت کوچه بی چراغ اولین دیدار...

پشت اندوه تمام سکوتت...

پشت دیوار خرابه ی قلب یخ زده ام...

ماندم...

ماندم و انتظارت را کشیدم..!

شاید سادگی شعرهایم از همین افکارم سرچشمه گرفته اند...!

شاید انتظار آمدنت انتهای سادگی هایم باشد...

اما...

این سادگی را دوست دارم..!

دوست داشتم تمام سادگی های دنیا سهم من بود..!

سهم من بود تا بیشتر انتظارت را میکشیدم...

گفتم بیا...

نیامدی!

پشت آن کوچه خم شدنم را دیدی..!

شکستنم را دیدی...

 نیامدی!

تمام پیچک های دیوار قلبم...

در اندوه یخ زدنم...

از سوز سرما به خود پیچیدند..!

حتی حرفی نزدی...

میدانستی من از تنهایی و تاریکی میترسم..!

اما تنهایم گذاشتی...

گفتم بمان...

نماندی!

حالا تمام همسایه ها با شنیدن آوازهای من گریه میکنند..!

جغد درخت تنهایی با شنیدن هق هق من از خواب میپرد..!

و پرتو خورشید فرداها...

فرداهایی که دیگر انتظار دیدنشان را ندارم..!

اشکهای تاریکیهایم را نمایان میکند...

گفتم ببین...

ندیدی!

چشمهایت را بستی...

حتی دست تکان دادنم را نظاره گر نبودی...

هنوز هم مانده ام...

پشت همان کوچه اولین دیدار..!

گفتم بمان...

نماندی!

نماندی و حالا تمام شعرهایم بهانه تورا دارند..!

نماندی و هرکس شعرهایم را میخواند سری تکان میدهد..!

سری تکان میدهد و میگوید...

باز هم ساده گی هایش کاغذ را سیاه کرده اند..!

نماندی و حالا همه به من نگاه میکنند...

نگاه میکنند و زیر لب چیزی میگویند..!

دیگر کوچه بی چراغ هم از من خسته است...

اما...

هنوز مانده ام...

...

کاش قلب یخی ام دیگر فرداهای یخی را نبیند...

                                           ای کاش...


 
comment نظرات ()
 
عزیزمین ینی!!!!!!
نویسنده : ابی - ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۸
 

درووووود ب دوستای گلم که هنوز میان روو این آدرس قدیمی وبلاگم...

عزیزای دلم شما که از امریکا و کانادا و سوئد میاین باید باهوش باشید دیگه ه ه ه ه!!! ن ه ه ه ه ه!!!؟؟؟

آدرسم بنا ب دلایل امنیتی عوض شده دوسان عزیزم!!!

رو این کلیک کنید...

http://shogherahaayi.persianblog.ir


 
comment نظرات ()
 
تغییر ادرس وبلاگ...
نویسنده : ابی - ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸
 

<<<اطلاعیه>>>

با سلام به همه دوستای عزیزم...

آدرس وبلاگ تغییر کرده است لطفا برای دیدن وبلاگ روی لینک زیر کلیک کنید:

Http://shogherahaayi.persianblog.ir

همچنین از این پس به آدرس فوق مراجعه فرمایید.

با تشکر...ابی صفالبخند


 
comment نظرات ()